آموزش جغرافیا
 
 
ناصر احمدیان کارشناس ارشد جغرافیا
 

 

لطفیه های کوتاه و جذاب ملانصرالدین

لباس نو

روزی ملانصرالدین به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و تعارفش نکرد!
ملا به خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند !
ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نو اش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند !

خانه ملا


جنازه ای را می بردند. پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه آب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری .
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند .

نردبان فروشی ملا


روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آن را می فروشم

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:4  توسط ناصر احمدیان  | 
  بالا